به گزارش تسنیم، عاشورا، کربلا، مظلومیت سیدالشهدا(ع) و 72 تن از یاران ایشان پربسامدترین واژهها و موضوعاتی است که در شعر آیینی فارسی تکرار شده است. گفتن از کربلا و یاران امام(ع) بهانه نمیخواهد، برای هر شاعر و هر دیوان شعری افتخاری است ذکر یاد شهیدان کربلا.
همزمان با سالروز شهادت حضرت مسلم ابن عقیل(ع)، سفیر حضرت سیدالشهدا(ع) در کوفه، تعدادی از شاعران به ذکر مرثیه برای این بزرگوار پرداختهاند که به شرح ذیل است:
محمود ژولیده:
برگرد ای حبیب که کوفه است پر فریب
با یک تَشَر ز خصم گذارد ترا غریب
اینجا کسی به فکر تو و زینبِ تو نیست
گیسو شود سپید و محاسن شود خضیب
دیروز یکصدا همگی از تو دم زدند
امروز یک سراغ نگیرند از حبیب
راحت ز عهد و بیعت خود دست میکشند
گفتارشان عجیب و رفتارشان عجیب
تکذیب میکنند علی را به راحتی
با واژههای ناب وَ اَلفاظ دلفریب
بازار گرم نیزهفروشان دهد پیام
ششماهه هم، نمانَد از این وضع بینصیب
زنهایشان سفارش سوغات میدهند
مردانشان به غارت خلخال بیرقیب
با دختران بگو که نبندند، زینتی
اینجا امان، گمان نکند دختر نجیب
اینجا سخن ز حفظ حجاب و عفاف نیست
اطرافشان پر است ز چشمان نانجیب
دعوت بجای سفره به گودال میکنند
حِس میکنم ز مقتل خود بوی عطر سیب
از روی بام دارالاماره دهم سلام
یاد تو یابن فاطمه از دل بَرَد شکیب
گفتم بیا به کوفه، میا کوفه یا حسین
کُشته به دِشنه میشوی و تشنه عنقریب
***
علیاکبر لطیفیان:
من مث نامه ی سربسته شدم
مثل یکدل، دل بشکسته شدم
در زدم تو خونشون رام ندادن
انقدر قدم زدم خسته شدم
*
بالای بام میزنم صدات حسی
کاش باشم منم تو کربلات حسین
دو تا قربونی آوردم با خودم
بچههام فدای بچه هات حسین
*
عوض حنجر تو من چی بدم
نذر انگشتر تو من چی بدم
اگه بچههاتو بازار بیارن
جواب مادر تو من چی بدم
*
کوفه لحظهلحظه تغییر میکنه
مهمون و از زندگیش سیر میکنه
خیلی از موهام سفید شد این روزا
نگرونی آدم و پیر میکنه
*
بعد از این دیگه منو سفیر نکن
دختراتو توی کوفه پیر نکن
حالا که می خوای بیای، بیا ولی
زن و بچه تو دیگه اسیر نکن
*
واسه تو شب تا سحر در میزنم
وا نکردن در دیگر میزنم
دارم از دلنگرونى میمیرم
خودم و این در و اون در میزنم
*
نیا گفتنم برا دخترته
گریههام براى انگشترته
با سر شکسته سربسته میگم
اونکه دارى میاریش خواهرته
*
چه جورى به فکر جونت نباشم
یا که گریون جوونت نباشم
همه آماده کشتن تواند
چه جورى دلنگرونت نباشم
*
کوفه با حرمله بیعت میکنه
برا کشتن تو نیت میکنه
کوچههاى تنگى که این جا داره
خیلی زینب و اذیت میکنه
***
عباس خوشعمل کاشانی:
سفیر عشق چون بیاقربا شد
لب چون غنچهاش بر شکوه وا شد
که ای کوفی، هواخواه مجازی
چه نیکو میکنی مهماننوازی
محبّت پیش از ایــــن رسـم عـــرب بود
جفا با میهمان دور از ادب بود
چه شد کز دیوسـاری، دد مــرامی
به مهمـان میکنی بی احترامی؟
گر آییــــن وفا از یـاد بردی
چرا ناگه خدا از یاد بردی؟
منم مسلم، سفیـر حضرت دوست
که میسوزم کنون در حسرت دوست
همـان راه نبوّت را ادامه
که سوی او فرستادند نامه
همان معنای سرّالله اعظـم
کـه گفتندش به نامه خیـر مقدم
پس آنگـــه روی خــود ســوی مـدینه
نمود و گفت بـا ســـوزی به سینه
که ای سلطــــان خــــــوبیهــــا حسینـم
شمیم گلشـن طاها حسینـم
مکن عـزم دیار بیوفـایان
عنان، در راه اگر هستی بگردان
میا ای نـــور چشم آل یاسین
در این شهر بدآهنگ بدآیین
میا اینجا کــه اهلش خودپرستند
اگر بستند عهدی را، شکستند
میا اینجا که کانون فساد است
شـرارت خانه ابن زیاد است
سفیر عشق با چشمی گهربار
نهاد آنگه سر خود را به دیوار
ز فرط تشنگی لبها تفیده
قد از بار ملالتها خمیده
همه درهـا به رویش بستــه از بیم
که شیر حق نمیگردید تسلیم
نه ابن عوسجه دیگرنه هانی
کنارش از برای جانفشانی
به سویش دشمنان دیـن سواره
هجوم آورده از دارالاماره
چو مسلم دید برخود عرصه را تنگ
مصاف تن به تن را کرد آهنگ
به آن قدری که نیرو در تنش بود
به خون غلتیده خیل دشمنش بود
چنان درسی به کوفی داد مسلم
کـه کوفی را نرفت از یاد مسلـم
چو دید ابقا نخواهد کرد یک تن
توسّل جست بــر نیرنگ دشمن
برون چون روبهان از لانه جستند
صف اندر صف به گردش حلقه بستند
چو حلقه تنگ شد زان خصم ناپاک
نگیـن معرفت افتاد برخاک
به ناگه شیر آتشبار صمصام
ز مکر روبهان افتاد در دام
ببردندش سوی دارالاماره
پیاده مسلم و دشمن سواره
عبیدالله چون مسلم گرفتار
به دام خویش دید، آمد به گفتار
که ای ابن عقیــل اکنون به والی
تکلّم کن بگـــو تا در چــه حالی
به کوفه آمدی آشوب کردی
فضای شهـر نامطلوب کردی
حکومت را هر آنکس چون تو تهدید
کند، اینش سزاوار است تحدید
اگر خواهی امان از ما در این کار
بیا و از حسینت دست بردار
گر از اقدام ایذایی بکاهی
تو را ثروت دهم هر چند خواهی
حسینت را اگر برگـــردی از راه
ز صاحبمنصبان خواهی شد آنگاه
به مسلــم این کلام آمد گرانبار
لب از هم باز کرد و داد هشدار:
که ای ناپاک هذیان از چه گویی؟
ز پاکان نام بردی با چه رویی؟
به شمشیر ار گشایی بندم از بند
نخواهی دید از من خویش خرسند
بری این آرزو با خویش در گور
که من از آرمان خود شوم دور
چو مادر، زشت عنوان باد نامت
چه گویی دست بردار از امامت؟
گر از خنجر برون آری دو عینم
مگر من دست بردار از حسینم؟
درآن مجلس چنان داد سخن داد
که از خرد و کلان برخاست فریاد
عبیدالله را چون آبرو ریخت
نگهبانان مجلس را برانگیخت
مرام مردمی رفتش ز خاطر
که حکم قتل مسلم کرد صادر
ز گیتی رفت آن دم صبر و آرام
که مسلم را نگون کردند از بام
به خیل جاننثاران حسینی
هواداران و یاران حسینی
سفیر عشق در راه عقیده
شهادت را چه نیکو برگزیده
خموش ای خوش عمل کاین شرح ماتم
زد آتش بر دل ابناء آدم



